روزهای آغازین مهرماه همواره برای من یادآور خاطرات تلخی بودهاند. یادآور روزهایی که باید به ناگاه شادی و سرخوشی کودکانه ایام تابستان را رها میکردم و خود را مهیای رفتن به «مدرسه» مینمودم. «مدرسه»! جاییکه حتی به خاطر آوردن نامش هم برایم دردآور و عذاب دهنده است. دیوارهای سرد و بیروحی که فضای «مدرسه» را تبدیل به قفسی بزرگ میکرد که تنها میتوانستی در آن آبی بیانتهای آسمان را بنگری و با همان افکار بچهگانهات، لذت پرواز را در خود بکشی. معلمهای پرورشی و دینی که با آن گچهای سفید در دستانشان، آنقدر تخته سیاه کلاس را خط خطی میکردند تا این را به ذهن کودکانهات اثبات کنند که «تو قطعا گناه کاری و هرچه هم تلاش کنی هرگز راهی به بهشت نداری و عاقبت جایت در جهنم است». نفرت عمیق همیشگی از زنگ تاریخ و لحظه شماری کردن برای فرارسیدن همان یک روزی در هفته که به مدد «تک زنگی» میشد خودم را نیم ساعتی زودتر به خانه برسانم و کمتر مجبور باشم شعارها و پند و اندرزهای روی دیوارهای «مدرسه» را که از روی نیمکتم میتوانستم همشان را بخوانم، تحمل کنم. یادآوری معلمانی که هیچگاه دوستشان نداشتم و با همان احساس کودکانهام میفهمیدم که هرکدامشان در هر 45 دقیقه لعنتی که باید به ناچار تحملشان می کردم چقدر دروغ و اراجیف تحویلم میدهند که وقتی بزرگ شدم هم ذرهای به کارم نمیآیند. آه..... یاد آن صبحهایو بارانی بخیر که تمام زیبایی و شکوهشان که برای من معنای واقعی آزادی بودند، چگونه به «کلاس»هایی ختم میشدند که از دانه دانه آجرهایش بیزار بودم و تنها به این امید تحملشان میکردم که وقتی زنگ آخر بخورد، جوری تا منزلمان بدوم که لااقل تا فردا صبح دیگر اصلا به یاد آن «مدرسه» نیفتم. اکنون که یاد آن روزها میافتم، درمییابم این تمام «آزادی» من بود که در «مدرسه» ذبح شد اما بعد که با خود میاندیشم میبینم که من هنوز در «مدرسه»ام. هنوز دارم یاوههای معلمان ساده لوح و کودن را تحمل میکنم؛ هنوز دارم آبی آسمان را مینگرم و لذت پرواز را در خود میکشم؛ هنوز دارم از آن جهنم موهوم موعود میهراسم؛ و من هنوز از «مدرسه» نفرت دارم.... پ ن :این احمدی نژاد پشت سر هم داره گند می زنه!!!!!!!! پ ن :http://www.bbc.co.uk/persian/multimedia
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 12:58 توسط ادم حسابی |