طبيعت انسان خردمند پادشاهي است. او مي تواند درعين گدا بودن پادشاه بماند. قلمرو پادشاهي او دنياي درون اوست. گنجي پايان ناپذير در اختيار دارد. او بر ناخودآگاهي اش غلبه كرده و اين عين خردمندي است. خردمندي، اندوختن دانش نيست، تسخير ناخودآگاهي است. سرشار شدن از نور است بدون وجود كوچكترين لكه سياهي. اگر وجودت سرشار از نور ياشد، تو چه داراي ملك باشي چه نه، پادشاهي. دروازه قلمرو الهي خودجوش بودن است. خودجوش بودن همان الهي بودن است. ذهن هيچگاه خودجوش نيست. يا در گذشته سير مي كند يا در آينده. يا در چيزي كه ديگر نيست و يا درچيزي كه هنوز نيامده است. آنچه كه هست- چيزي كه بين اين دو قرار دارد و ذهن از آن غافل است- همان دروازه الهي است. لحظه اكنون بخشي از زمان نيست از اين رو دور از دسترس ذهن است. ذهن و زمان مترادف يكديگرند. مي تواني بگويي ذهن زماني است درون وجودت و زمان ذهني است خارج از تو. اما اين دو پديده اي واحد هستند. لحظه اكنون نه بخشي از زمان است نه بخشي از ذهن. آنگاه كه تو در لحظه اكنون به سر مي بري، در الوهيت به سر مي بري. اين معناي واقعي مراقبه است. معناي واقعي عبادت، معناي واقعي عشق. و آنگاه كه تو در لحظه اكنون عمل مي كني. عمل تو هرگز ناگزير نيست، زيرا از تو سر نمي زند. خداست كه از طريق تو به عمل مي پردازد. خداست كه از تو جاري مي شود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 17:57 توسط ادم حسابی |